خرید بک لینک

ساعت دو بود که مامانم برگشت، دو و پنجدقیقه عمو داریوش زنگ زد، من گوشی رو برداشتم گفت هست؟ گفتم مامانم آره بابام نه. گفت گوشی رو بده یکیشون عمو، دادم به مامان. صداش از اون ور خط میومد که داشت میگفت دایی فوت کرده. مامانم گوشی از دستش نیفتاد، خم نشد، گریه نکرد، خیره نموند، جیغ نکشید، هیچکاری نکرد! فقط گفت بیاین دنبالم.. بیاین دنبالم.. بهش میگفتم مامان؟ میخوای لباس مشکی راحتی بذارم تو کیفت؟ دستمال بزارم؟ پول لازم نداری؟ نمیشنید.. ولله که نمیشنید و فقط خیره خیره فرش رو نگاه میکرد. آخه دایی؟ دایی مگه چند سالش بود؟

یه پلاستیک برداشتم هرچی دم دستم اومد گذاشتم داخلش، از تو کیف پولم هرچی پول خورد داشتم دراوردم دادم دست مامانم، روسریشو عوض کردم، چادر مشکی سرش کردم، آب پاشیدم تو صورتش. آب قند ریختم تو حلقش رسماً ولی دیگه نفهمیدم وقتی رفت هم اینقدر مواظب خودش بود یا نه، وقتی دیدمش فهمیدم نبوده..

من و خواهر برادرم مونده بودیم تو خونه که من یه جوری برم کلاس فیزیک رو، تا ساعت پنج یک قطره هم گریه نکرده بودم، تو آشپزخونه به زهرا گفتم زهرا؟ تو هم گریهت نمیاد؟ گفت آجی خدا رحمتش کنه، ولی نه. نمیدونم چرا اینقدر دوستمون نداشت که حالا مثل وقتی که.. پریدم وسط حرفش گفتم چرا! یادت رفته بچه بودیم بهمون آدامس میداد؟ زهرا فقط به ما میداد.. بغض کرد گفت آره! یادته؟ شابلون..

لباس مشکی نداشتم، مانتوم سرمهای بود، رفتم سر مزرعه ی دایی.. قرار بود از بیمارستان اصفهان بیارنش اونجا، رفتیم، رسیدیم به ماشین اول، دخترداییم بود، خواهرمو بغل کرد زد زیر گریه، های های.. میگفت بابام رفت، دیدی خسته شد زهرا؟ از رو سنگ ریزه ها رد شدیم بریم به زندایی تسلیت بگیم، یهو یه ماشین اومد، از اینا که مثل آمبولانس میمونن. دایی توش بود، خالهم داد میزد، میگفت چرا مثل همیشه ننشسته پیش پسرش، چرا کلاهش سرش نیست.. آخ خدا چرا نیست؟ من داداشمو میخوام..

گریهمون گرفت، هممون.. رفتیم غسالخونه.. من این دیوارای لعنتی، این در فلزی زنگاری و این شلوغی و گریهها رو خوب یادمه.. عزیزو آخرین باز اینجا دیده بودم..نمیخوام خیلی همه چیزو دقیق بنویسم چون یارا ندارم، ولی باید بنویسم، الان دارم بالا میارم این حرفارو، این گریه هارو.. بسکی نگفتم، بسکی گریه نکردم و امیدواری الکی دادم که خوب میشه.. د آخه لامصب چی خوب میشه؟

دستم میلرزه واسه نوشتنش.. تو دهنم نمیچرخه بگمش.. ینی جدی جدی دایی رو کفن کردن؟ اون قد و قامت بلندو، اون دستای قوی رو..؟ دایی رو کفن کردن.. داشتن میگفتن هرکسی میخواد ببینه بیاد، کی میتونست بگه گریه نکنین؟ کی؟ بابام سر من و خواهرم داد زد گفت برین، برین از اینجا! پسرخالهم گفت آروم باش عمو، من میبرمشون. امین در ماشینشو باز کرد برامون، تو این هیری ویری و گیر و دار هم میخواست بگه من جنتلمنم، شکلات تعارفمون کرد، نخوردیم. پشت سر هم آه میکشیدیم.. رفتیم خونهی دایی.. اینبار بدون دایی!

این بار کسی نبود که صورتش تیغ تیغی باشه وقتی بوسم میکنه، کسی نبود که بهم بگه تغای، کسی نبود که بهش بگن چقدر شبیهشیم و بهمون افتخار کنه.. رفتیم به اون خالم که ناخوشاحواله آمادگی بدیم.. آخ که چه کار سختی بود.. به دقیقه نکشیده خونه پر شد از آدم، رفتم تو آشپزخونه، چایی ریختم، ماست ریختم، سفره انداختم، پارچ پر کردم، حاضر بودم هرکاری کنم که یادم بره، فکر کنم دوباره محرم شده دارم کمک زندایی میکنم دست تنها نباشه.. کم کم مهمونا رفتن، خاله هام مونده بودن با بچه هاشون.. مامانمو پیدا کردم، زیر چشماش کبود بود، میگفت نفس کم میاره، چشمام پر و خالی میشد، سرمو تکیه دادم به دستش، دستشو باز کرد، بغلم کرد. قلبش زیادی تند میزد، واقعاً نفس کم داشت..

راهی خونه شدیم، پرستار دایی رو هم آوردیم، چقدر ناراحت بود اونم.. رسوندیمش، اومدیم خونه، جا انداختم وسط هال، هم برای خودم هم برای خواهرم. تنها نمیتونستم بخوابم، دیگه نمیکشیدم.. بچه که بودم مامانم دستمو موقع خواب میگرفت که همیشه احساس کنم هست، دیشب زهرا میگفت میخوای دستتو بگیرم؟ گفتم نه. تا صبح فقط قلت خوردیم، از این پهلو به اون پهلو.. هشت و نیم صبح خاکسپاری بود.

ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه داداشم اومد بیدارم کرد، گفت پاشو زیست بخون کلاس داری، پاشدم چایی دم کردم، میخواستم عجالتاً یه کوفتی بخورم و برم. بابام زنگ زد گفت کلاس به فدای سرت بابا، بخوای برگردی تو خونه تنها میمونی تو هم با خواهرت اینا بیا. گفتم باشه، رفتم پائین دیدم داداشم خوابه :| بیدارش کردم، صبحانه خوردیم و راه افتادیم.. رفتیم خونه دایی، خونهی دایی.. خونهی دایی..

آخه خدا من الان بگم چی؟ بگم پیکر، بگم جس.. ای خدا.. ای خدا.. دایی رو واسه آخرینبار آوردن دم خونش، گوسفند کشتن، خالهم بیقراری میکرد میگفت الهی خواهرت بمیره این روزو نبینه، چرا رو پای خودت نیستی؟ میگفت آخ خدا قسم راستمون رفت، روشنیِ خونه امیدمون رفت.. مامانم ساکت بود، فقط پشت سر جمعیت گریه میکرد میگفت ای وای.. ای وای..

پشت سر اون آمبولانس راه افتادیم، چی مونده بود از اون قد و قامت بلندت دایی؟ الهی بمیرم من که.. نماز خوندن، من نرفتم و نتونستم.. چشم دوخته بودم به اون چیز آهنی که یه.. یه، یه آقایی توش خوابیده بود که بهم میگفتن این داییته! همینه!

بلندش کردن، تو دهنِ کی میچرخید بگه لا اله الا الله..؟ مامانم میگفت : دیلِمه دولانمیر.. من ائیندی ئَچن عزیزه یادوم نَن چغاردمیبَم.. سنی لیلیم؟ آخ لیلرم آخ لیلرم..داشت میگفت من هنوز عزیز رو از یادم نبردم، هنوز یه گوشه گیر میارم های های براش گریه میکنم.. تو رو چیکار کنم؟ آخ چیکار کنم..؟

مرد میخواست گریه نکردن با این حرفا! میگفت عزیز؟ دمراهی بچین برای داداشم، بیا پیشوازش..نزاری تنها بمونه ها! داداشم علمدار عباسه.. دخترداییم میگفت نریزین،تروخدا خاک نریزین این بابامه ها! نریزین.. یه ذره ساکت میشد باز میگفت بابا؟ هاچان گلیرَی؟ هاچان منیم شادیمَه عروسک گتئیرَی؟ بعد برمیگشت طرف من میگفت بهار بابام از بیمارستان واسه دخترم، واسه شادیِ من عروسک میاورد، سوغاتی میاورد.. بعد نق میزد میگفت عروسک بیارااا..

خاک ریختن گفتن بیاین فاتحه بدین، خالهم خاک میپاشید، زده بود به سرش بیچاره.. خدا میدونه، فقط خدا میدونه که چه حالی بودیم.. پسردایی هام.. بابام پشت فرمون گریه میکرد، مامانم، من، داداشم، همه..

باورم نمیشه دایی نیست، باورم نمیشه دبگه اون صدای مردونهی قشنگ نیست که بگه چطوری دایی؟ نیست دیگه.. رفتیم خونه دایی، بازم بدون دایی.. آگهی فوتش رو دیدم، نشستم تو ماشین زدم زیر گریه. اومدیم شهرکرد که من کلاسای عصرمو برم، داشتم فیزیک میخوندم نمیفهمیدم، سوالی رو که حل کرده بودم نمیفهمیدم، چهل رو در یک رادیکان پنجم ضرب کردم شد هشت رادیکال دو. نمیدونم چجوری واقعاً :| حالا قراره کلاسای عصرمو نرم، میشه چهار جلسه غیبت، دو تا فیزیک یکی زیست یکی ریاضی..

خونه میدون جنگه، باید مرتبش کنم، باید شام بپزم، باید وقتی مامانم میاد -اگه بیاد- یه جوری باشه که حس نکنه زندگی به آخرش رسیده.. باید همهی زورمو بزنم که قوی باشم، حتی اگه نیستم.. حتی اگه فقط اومدم این حرفارو زدم که کمتر جلوی چشمم باشن، که کمتر بهشون فکر کنم.. آخ خدا صبرمون بده..

برچسب: لِیْلَرَم,لِیْلَرَم, نویسنده: مهسا محبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:37

صفحه بندی