شدیداً حس میکنم یهجوری باید متلاشی بشم. انگار که تو یه محفظهی فلزی باشم که هوا فقط از یه منفذ خیلییییی کوچیک واردش میشه. هوا نباشه. اینقدر دیوارههاش بهم نزدیک بشن که استخوونام پودر بشن و چیزی که میمونه فقط روحم باشه. بریزم دور این چیزای لعنتی رو و بعد یه بهار جدید بشم.
اون محفظه، چارگوش دو در دوِ بغلِ تو باشه چه بهتر. .
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی