به صورتم دست میکشم. نمیدانم صورتم زمخت شده یا دستم. به هرحال هیچکدام لطافت پوست یک دختر
را ندارد. مثل مردهای کارگری
که صبح تا شب در عسلویه کار میکنند شدهام. حتی نمیدانم آنها
چه شکلی هستند.
چهکار میکنند. فقط میدانم شبیهشان هستم. همهی صورتم زخم شده و جایی
که زخم نیست، تیرگی زخمهای قبلی
را دارد. چندشم میشود وقتی صبحها با خودم مواجه میشوم. شبها نمیتوانم
راحت کپهی مرگم
را بگذارم چون هرقسمتی
که به بالشت میخورد انگار آتش گرفته. درد میگیرد.
باید اشکهایم را با سرانگشتان زبرم پاک کنم تا بتوانم ببینم. روزها را مدرسه میروم تا مشتق را نفهمم و مثل خر توی مسائل پلیپلوئیدی گیر کنم. با دوستانم حرف میزنم تا به همین اندک تلاش ناکافی حسادت کنند و بعد مثل پیرزنهای دههی سی مدام با خودم بگویم چشم خوردهام.
پیش مشاور بالینی احمق و به غایت ایکسخلی میروم. ینی یک بار رفتم و درجواب همهی منطقم شنیدم: خب سال بعد! مردم. فروریختم. نابود شدم. تصمیم گرفتم دیگر مشاور بالینی نروم. تصمیم گرفتم حرف برادرم را باور کنم. حرف شماهارا. حرف هرکسی که دوستم دارد و ذرهای من را میشناسد. آن مردک مشاور بالینی، سنتی و صنعتی را باهم کشیده بود و میگفت برو سالن ورزشی وزنه بزن. کاش مردم کم گوه میخوردند. یا حداقل به اندازهی دهانشان!
مشاور تحصیلی احمق دیگری هم دارم که یکتنه ریده است توی روحیه و بند و بساطم و هر نرهخری که فکرش را میکنید توی سرم میکوبد. و من تصمیم دارم دیر پیش هیچ کدام اینها نروم.
حتی پیش دبیر زیست خصوصیام که هر پنج جلسه یک ملیون تومان بیزبان از ما میگیرد. و هیچی یادم نمیدهد و وقتی اشکال میپرسم میگوید اشکال هایت سخت است. خب مرتیکه بوزینهی شغال صفت اگر ساده باشد که دیگر اشکال نمیشود. حتی اگر سوال مسخره است من ایراد دارم و تو پول میگیری که همین هارا رفع کنی. افسوس که پدر و مادری متعصب دارم که حرف من را به هیچجایشان نمیگیرند.
درماندهام. دلم یک کف دست میخواهد که بین دو دستم بگیرمش و بعد سرم را بگذارم رویش و به اندازهی هفت دریای خدا زار بزنم. نه شانهای میخوام، نه حتی یک دست کامل. فقط یک حضور. که بشکند این تنهایی به دوش کشیدنهارا. خسته شدهام. واقعاً بریدهام و یک "چطوری رفیق" یک "تو میتونی" و یا حتی "هنوز دیر نشده پاشو" را واقعا کم دارم.
با مادرم دعوا میکنم. حتی گوش نمیدهد که چه میگویم. میرود. به برگکاهی نمیگیرد مرا. پدرم هم. و من تنهاترین کسی هستم که خانوادهاش هفت عضو لعنتی دارد.
نوشتن من را خالی میکند. حالا کمتر گریه میکنم. حالا باید بروم صورتم را بشورم و هایپ بخورم. چون فیزیک پیش دانشگاهی هنوز مانده.
یک نفر بیاید دروغ بگوید. بگوید من بد نیستم. بگوید دیر نشده. از روزهای خوب حرف بزند. از روزهایی که خندیدن را بلد خواهم بود و این دردها ثمر خواهد داد. اگر بهارهی چند وقت پیش بودم، هزارتا وبلاگ باید دلیت میکردم و هزارتا کانال رها میکردم. با هزارنفر حرف میزدم و برای کوچکترین ناراحتی ام خون به پا میکردم.
حالا اما، مثل بادکنک ترکیدهای هستم که لاشهاش از پلهوایی افتاده. زیر تایر تریلیها..
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
تاريخ: جمعه
19 بهمن
1397 ساعت: 19:10