برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
۱. آقا هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه که بنویسم ولی خیلی دلم میخواد بشینم ساعتها بنویسم و هرجنبهای از ذهنم رو خالی کنم. حتی لازم میبینم ب همون لحن نسخرهی صدسال پیشم بنویسم و منتظر بشینم تا یکی
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
آقا رامین یه پست گذاشتن در رابطه با نشانهها. بهنظرم خیلی جالب بود. به این صورت که هرچیزی از دنیای بیرون شما رو یاد کی میندازه.
میشه لطفا برام بنویسید که چی منو یاد شما میندازه؟ مثلا هروقت یادتون رفت به چی فکر میکنین که یاتون بیاد؟ یا مثلا اگه یه روز یادتون بره اسمم چی بود میگین همون دختره که...؟ :))
+بنویسید. منم میرم امتحان زیستمو میدم و میام براتون مینویسم.
+نظرات ناشناسم بازه به هرحال.
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
امتحان شیمی ده صبح. و منی که فقط 20 صفحه جزوه خوندم..
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
شدیداً حس میکنم یهجوری باید متلاشی بشم. انگار که تو یه محفظهی فلزی باشم که هوا فقط از یه منفذ خیلییییی کوچیک واردش میشه. هوا نباشه. اینقدر دیوارههاش بهم نزدیک بشن که استخوونام پودر بشن و چیزی که میمونه فقط روحم باشه. بریزم دور این چیزای لعنتی رو و بعد یه بهار جدید بشم.
اون محفظه، چارگوش دو در دوِ بغلِ تو باشه چه بهتر. .
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
این وبلاگ در بیست و نهم دی ماه...
پ.ن: لطفاً بعد از حذف اینجا در هیچجای دیگری دنبالم نگردید.. ممنون:')
برچسب:
نویسنده: مهسا محبی
برچسب: هیچی,
نویسنده: مهسا محبی